يادم مياد نادر ابراهيمي، نويسنده ي عاشق پيشه، در اواخر عمرش به آلزايمر مبتلا شده بود؛ چنان سخت كه دوستان قديمي اش از ديدار با او و مواجهه با برخوردي كاملاً خنثي از جانب دوست قديمي شان هراس داشتند. يادمه همون زمان با مهدي در اين مورد صحبتمان شد كه: پس تعريف انسان بدون خاطرات و دانسته ها و آنچه از اخلاق و تربيت نفس براي خود كسب كرده، چي مي شه؟! آيا ديگر نادر ابراهيمي، آن نادر ابراهيمي قبل نيست و ذاتاً تغيير كرده؟ اگرنه، از انسان، بدون خاطرات و تعاليمش چه باقي مي ماند؟

در نظريه اي كه با عنوان ذهن توسعه يافته، اندي كلارك و ديويد چالمرز-فيلسوفان ذهن- در حدود يك دهه ي پيش مطرح كردند، اعتقاد دارند بسياري از ابزارهايي كه در زندگي روزمرّه استفاده مي كنيم، در حقيقت جزئي از ذهن ما هستند. به ويژه با توجّه به پيشرفت تكنولوژيك آن ها و توليد ابزارهايي همچون كامپيوترهاي جيبي آيپاد؛ ابزارهايي كه عملاً نياز ما را به بسياري قابليت هاي مغز، همچون به خاطر سپردن آدرس ها و برنامه هاي روزانه و انجام بسياري محاسبات ساده ي رياضي برطرف ميكنه. به خصوص با وجود برنامه هايي مثل چيزي كه چالمرز ميگه با اونها ميشه خيالبافي كرد(!) و ذهن، كاركرد خود را به نوعي به صورت اشتراكي با چيزي خارج از خودش انجام ميده. چه تفاوتي هست ميان بيرون كشيدن يك سري اطّلاعات از سيستم بيولوژيك حافظه در مغزمان، و خواندن همان اطّلاعات از دفتر يادداشتمان؟
انگار تنها جزيي كه مي تونيم با اطمينان بگيم واسه خودمونه و تكّه اي از وجودمونه، آگاهيه؛ چيزي كه نادر ابراهيمي مرحوم هم به طور قطع داشت و اون بود كه نادر رو هنوز نادر نگه مي داشت. البتّه اگه تئوري آگاهي توسعه يافته كه چالمرز ميگه درست از آب درنياد و اين يگانه واقعيّتي كه با اون به وجود «من» مطمئن ميشيم پوچ نباشه!

در نظريه اي كه با عنوان ذهن توسعه يافته، اندي كلارك و ديويد چالمرز-فيلسوفان ذهن- در حدود يك دهه ي پيش مطرح كردند، اعتقاد دارند بسياري از ابزارهايي كه در زندگي روزمرّه استفاده مي كنيم، در حقيقت جزئي از ذهن ما هستند. به ويژه با توجّه به پيشرفت تكنولوژيك آن ها و توليد ابزارهايي همچون كامپيوترهاي جيبي آيپاد؛ ابزارهايي كه عملاً نياز ما را به بسياري قابليت هاي مغز، همچون به خاطر سپردن آدرس ها و برنامه هاي روزانه و انجام بسياري محاسبات ساده ي رياضي برطرف ميكنه. به خصوص با وجود برنامه هايي مثل چيزي كه چالمرز ميگه با اونها ميشه خيالبافي كرد(!) و ذهن، كاركرد خود را به نوعي به صورت اشتراكي با چيزي خارج از خودش انجام ميده. چه تفاوتي هست ميان بيرون كشيدن يك سري اطّلاعات از سيستم بيولوژيك حافظه در مغزمان، و خواندن همان اطّلاعات از دفتر يادداشتمان؟
انگار تنها جزيي كه مي تونيم با اطمينان بگيم واسه خودمونه و تكّه اي از وجودمونه، آگاهيه؛ چيزي كه نادر ابراهيمي مرحوم هم به طور قطع داشت و اون بود كه نادر رو هنوز نادر نگه مي داشت. البتّه اگه تئوري آگاهي توسعه يافته كه چالمرز ميگه درست از آب درنياد و اين يگانه واقعيّتي كه با اون به وجود «من» مطمئن ميشيم پوچ نباشه!


