سه‌شنبه ۲۵ اوت ۲۰۰۹

نادر ابراهيمي و هراس دوستان

يادم مياد نادر ابراهيمي، نويسنده ي عاشق پيشه، در اواخر عمرش به آلزايمر مبتلا شده بود؛ چنان سخت كه دوستان قديمي اش از ديدار با او و مواجهه با برخوردي كاملاً خنثي از جانب دوست قديمي شان هراس داشتند. يادمه همون زمان با مهدي در اين مورد صحبتمان شد كه: پس تعريف انسان بدون خاطرات و دانسته ها و آنچه از اخلاق و تربيت نفس براي خود كسب كرده، چي مي شه؟! آيا ديگر نادر ابراهيمي، آن نادر ابراهيمي قبل نيست و ذاتاً تغيير كرده؟ اگرنه، از انسان، بدون خاطرات و تعاليمش چه باقي مي ماند؟


در نظريه اي كه با عنوان ذهن توسعه يافته، اندي كلارك و ديويد چالمرز-فيلسوفان ذهن- در حدود يك دهه ي پيش مطرح كردند، اعتقاد دارند بسياري از ابزارهايي كه در زندگي روزمرّه استفاده مي كنيم، در حقيقت جزئي از ذهن ما هستند. به ويژه با توجّه به پيشرفت تكنولو‍ژيك آن ها و توليد ابزارهايي همچون كامپيوترهاي جيبي آيپاد؛ ابزارهايي كه عملاً نياز ما را به بسياري قابليت هاي مغز، همچون به خاطر سپردن آدرس ها و برنامه هاي روزانه و انجام بسياري محاسبات ساده ي رياضي برطرف ميكنه. به خصوص با وجود برنامه هايي مثل چيزي كه چالمرز ميگه با اونها ميشه خيالبافي كرد(!) و ذهن، كاركرد خود را به نوعي به صورت اشتراكي با چيزي خارج از خودش انجام ميده. چه تفاوتي هست ميان بيرون كشيدن يك سري اطّلاعات از سيستم بيولو‍ژيك حافظه در مغزمان، و خواندن همان اطّلاعات از دفتر يادداشتمان؟
انگار تنها جزيي كه مي تونيم با اطمينان بگيم واسه خودمونه و تكّه اي از وجودمونه، آگاهيه؛ چيزي كه نادر ابراهيمي مرحوم هم به طور قطع داشت و اون بود كه نادر رو هنوز نادر نگه مي داشت. البتّه اگه تئوري آگاهي توسعه يافته كه چالمرز ميگه درست از آب درنياد و اين يگانه واقعيّتي كه با اون به وجود «من» مطمئن ميشيم پوچ نباشه!

چهارشنبه ۱۲ اوت ۲۰۰۹

درمان درد به کمک تفکّر؟

چند وقت پیش ارایه ای از کریستفر دچارمز عصب شناس، تو TED دیدم در مورد یه روش درمانی جدید واسه دردها که البته دارن روی استفادش برای ترک اعتیاد و افسردگی و بقیه ی بیماری های روانی هم کار میکنن. بعد از دیدنش یاد فیلمی افتادم که تو بچگی دیده بودم؛ داستان زندگی و موفقیت های یه دونده ی حرفه ای بود(خیلی دوست داشتم بتونم اسم فیلم رو پیدا کنم). یه جایی از فیلم، شخصیت اصلی داستان می گفت «تمام دردها و احساس خستگی ها تو ذهنتن و واقعیت خارجی ندارن؛ پس لزومی نداره بهشون اهمیت بدی.» نمی دونم این تلقین یا شیوه ی فکر کردن باعث می شد دونده ی ما درد و خستگی بدنیش رو فراموش کنه یا نه، ولی به هر حال انگار دکتر دچارمز به این نتیجه رسیده که تأثیر داره:
حتماً میدونین که با استفاده از تکنولوژی fMRI که یه نوع تصویربرداری مخصوص سیستم عصبیه، میشه مناطق فعّال از مغز و نخاع رو در لحظه ای خاص مشاهده کرد. حالا اگه بتونیم این تصویربرداری رو به صورت مداوم و real-time انجام بدیم، میتونیم به مریضمون نشون بدیم که دقیقاً در هر لحظه کدوم قسمت های مغزش فعّالن. حالا اگه مریض سعی کنه با فکرای مختلف، رو نواحی فعّال تأثیر بذاره و مناطق فعالیت رو عوض کنه، عملاً میتونه با کوشش و خطا و قدری استمرار یاد بگیره با تفکّر درد خودش رو مرحم کنه. کاری که تو شرکت Omneuron تحت مدیریت دکتر دچارمز برای درمان دردهای مزمن انجام میدن اینه که از بیمار درخواست میکنن داخل یه اسکنر تابوتی شکل بلغزه و با عينك مخصوص واقعيت مجازي، به شعله ي ديجيتالي كه شدّت آن متناسب با فعّاليت بخش مربوط به ادراك درد تو مغزش هست نگاه كنه. از بيمار خواسته ميشه با يه سري تكنيك ذهني سعی کنه آتش رو ضعیف و ضعیف تر کنه؛ يه چيزايي شبيه به تخیّلاتی كه موقع مديتيشن بايد انجام داد، مثل تصوّر این که زیر یه آبشار نشستین و آب از تمام جهات، شما رو در بر گرفته و موجب التیام شما میشه. اکثر بیماران توانسته اند با اینگونه تخیّلات آتش رو ضعیف و در واقع دردشون رو التیام ببخشن.
اگه این روش موفقیت آمیز باشه، به نظر میرسه بشه کنترل حالت های روانی ذهن رو به میزان بالایی در دست گرفت؛ شاید نوعی خودسازی منتها به روش علمی...!
واسه اطّلاعات بیشتر در مورد این روش درمانی می تونین به اینجا مراجعه کنین.

پنجشنبه ۳۰ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

خاستگاه فيزيولو‍‍ژيك هوش

مي دانيم كه در نوروساينس سعي بر آن است كه براي تمام قابليت هاي ذهن، توجيه فيزيولوژيكي پيدا شود؛ و از آن جمله است هوش يا همان IQ. چه تفاوتي بين مغز افراد باهوش با افراد كم بهره از نظر هوشي وجود دارد؟ آيا اين تفاوت را مي توان با دخالت هايي فيزيولوژيكي در مغز آن ها از ميان برداشت يا حتّي سطح هوشي يك فرد باهوش را بالاتر برد؟
در پژوهشي كه اخيراً در اين زمينه انجام شده است، شواهدي يافت شده كه بين ضريب هوشي افراد و اتّصالات بين سلول هاي عصبي مغز رابطه اي وجود دارد. همان طور كه مي دانيد سيستم عصبي بدن انسان از حدود 100ميليارد سلول عصبي تشكيل شده و حدود 10 ميليارد از اين تعداد، در قشر مخ(cortex) قرار دارند. نورون هاي قشر مخ البتّه به بخش هاي مختلف كاركردي تقسيم شده اند؛ مثلاً بخش هايي مخصوص پردازش ورودي هاي گفتاري، بعضي مربوط به بينايي و ... حالا چه چيز باعث تفاوت در كارآيي ذهني افراد مختلف مي شود؟
همان طور كه گفته شد، تعداد نورون ها، جدّاً خارج از تصوّر است؛ البتّه نبايد تصوّر كنيم كه براي ايجاد ارتباط بين دو نورون خاص، لازم است از نورون هاي مياني بسياري گذر كنيم. بلكه به دليل وجود خصوصيت جهان كوچك در شبكه ي مغز، از هر نورون، با گذر از تعداد اندكي سلول مياني، مي توان به هر نورون دلخواه ديگر رسيد. حال، مهم اين است كه بخش هاي مختلف كاركردي، تا چه حد به صورت بهينه به هم متّصل شده اند؛ يا هر چه طول نرمال مسير بين اين بخش ها كوتاه تر، ضريب هوشي فرد نيز بالاتر.

یکشنبه ۲۶ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

آیا می توان آگاهی را آزمایش کرد؟


مقاله ای با عنوان آیا ماشین ها می توانند آگاه باشند؟ از کریستف کخ که در مجلّه ی ieee spectrum چاپ شده بود، نظرم را جلب کرد و تصمیم گرفتم بخونمش. در این مقاله، کُخ سعی دارد جدیدترین یافته ها را در زمینه ی آگاهی به صورتی ساده توضیح دهد؛ این که آگاهی را نباید با چیزهایی مثل احساس و اراده و ... اشتباه کرد. این که کسی مثل اسفان هاوکینگ هم قطعاً آگاهی دارد، حتّی با اینکه تقریباً هیچ کنترلی روی اعضای بدنش ندارد. امّا سؤالی که ایجاد می شود این است که واقعاً آگاهی چیست و چه طور می توان فهمید که موجودی آگاهی دارد یا نه. مشخّص است که تا به این سؤال جواب ندهیم، نخواهیم توانست با اطمینان بگوییم یک ربات آدم نما مثل کیوریو آگاهی ندارد و در مقابل انگلی مثل Caenorhabditis elegans که مغزش فقط 302 عدد سلول عصبی دارد و جمعاً ارتباطات بین این سلول ها به 6000 تا می رسد، از آگاهی برخوردار است. باید اوّل ببینیم که چطور می شود آگاهی را قابل تجربه کرد، و منظور از تجربه، تجربه ای است که اصلی ترین ابزار و پایه ی علم است.

از مدّت ها پیش، آزمایش هایی برای تست هوشیاری یا عدم هوشیاری یک ماشین طرّاحی شده بود، مثلاً اینکه بتواند در یک بازی فکری، با انسان رقابت کند یا این که در یک مکالمه ی طولانی قادر باشد پا به پای انسان به پیش آید؛ که البتّه هر دوی اینها به ترتیب با Deep blue(کامپیوتری که کاسپاروف را در شطرنج مغلوب کرد) و Alice(برنامه ی کامپیوتری chatter) البتّه به صورت تک منظوره برآورده شد و گویا صحّت این تست های هوشیاری را نقض کرد.

به اعتقاد کخ البتّه تست شبه تورینگی برای تشخیص آگاهی ماشین ابداع شده است که در مقاله ی خود به توضیح آن می پردازد؛ تستی بسیار سطح بالا برای یک ماشین، به این ترتیب که مثلاً وقتی به یک صحنه دزدی از بانک می نگرد، از روی بالا بودن دست های کارمند بانک و نشانه رفتن لوله ی تفنگ دزد، بتواند به اضطراری بودن شرایط پی ببرد. این توانایی تشخیص، نه تنها در مورد مشاهده ی صحنه ی دزدی بلکه در مورد هر صحنه ی دیگری نیز باید صادق باشد.به نظر می رسد این تست نیز ماهیتاً با تست های قبلی چندان فرقی نداشته باشد؛ چون هم به نظر نمی رسد لازمه ی داشتن آگاهی، داشتن این چنین پیچیدگی در تشخیص باشد(مگر این که فرض کنیم جانوران ساده تر از این، آگاهی ندارند!)، هم این که مثال نقض منطقی آن جناب زومبی است؛ موجودی که تمام قابلیت ها و توانایی های انسان را دارد، به جز اینکه فاقد آگاهی است.

حال سؤال این است که آیا اصولاً می توان آزمایشی برای تشخیص وجود آگاهی در یک ماشین و حتّی یک موجود زنده طرّاحی کرد؟

چهارشنبه ۳ ژوئن ۲۰۰۹

باید سلول های خاکستری بیشتری داشته باشم تا به آرامش برسم؟

مدّت ها بود قصد شروع کردن یک وبلاگ تو سرم بود، ولی بهانه ی درست حسابی ای که وادارم کنه این کار رو انجام بدم پیدا نمی شد. تا این که چندی پیش این خبر رو تو sciencedaily دیدم و تصمیم گرفتم بالاخره این کار رو شروع کنم:
افرادی که مدیتیشن انجام می دهند، بخش مربوط به کنترل عواطف در مغز آن ها بزرگتر از کسانی است که به مدیتیشن نمی پردازند. این بخش ها به طور مجمل شامل هیپوکامپ، که در مغز میانی است و بخشی از مغز که بالای کاسه ی چشم قرار دارد می باشد. در تصویربرداری هایی که در دانشگاه UCLA انجام داده اند، متوجّه شده اند که مثلاً سلول های خاکستری بخش بالای کاسه ی چشم از مغز بیشتراند. این تفاوت در افرادی که مدیتیشن انجام می دهند، باعث می شود کنترلشان بر خود در هنگام عصبانیت و استرس بیشتر باشد، قدرت بیشتری در برخورد با احساسات داشته باشند و بهتر بتوانند از پس درگیری با مسائلی که نیاز به قدرت ذهنی دارند برآیند.
به نظر می رسد این تقاوت به مرور با تمریناتی که عموماً با تمرکز همراه بوده اند، در آناتومی مغز ایجاد شده اند؛ ولی با توجّه به این که مطالعه ی طولانی مدّتی روی مغز این افراد انجام نشده است، می توان این احتمال را هم در نظر گرفت که افراد اهل مدیتیشن، تحت تأثیر همین تفاوتی که نسبت به دیگران داشته اند، به سمت مدیتیشن جذب شده اند و در آن موفّق بوده اند.
اگر فرض دوم را قبول کنیم، در آن صورت جذب شدن به سمت مدیتیشن و به قولی مسیرهایی که رسیدن به آرامش آرمان آن هاست، واقعاً یک توانایی فیزیولوژیکی خاص نیاز دارد. با این فرض آیا می توان گفت همگان می توانند در این مسیر گام بردارند؟
*تصویر، یکی از صحنه های فیلم بهار، تابستان، پاییز، زمستان و دوباره بهار است. کلبه ی روی آب جاییست که استاد مدیتیشن در آن زندگی می کرد.